کارگردان : Francis Ford Coppola ![]()
نویسنده : Francis Ford Coppola
بازیگران: Al Pacino, Robert De Niro ,Robert Duvall
جوایز :
برنده اسکار:
بهترین فیلم،بهترین کارگردانی،بهترین فیلمنامه اقتباسی،بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: رابرت دنیروبهترین موسیقی فیلم،بهترین کارگردانی هنری
نامزد اسکار:
بهترین بازیگر نقش اول مرد: آل پاچینو،بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: مایکل گازو،بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: لی استراسبرگ،بهترین بازیگر نقش مکمل زن: تالیا شایر،بهترین طراحی صحنه
خلاصه داستان :
سال 1958. «مایکل کورلئونه» (پاچینو) درگیر سرو سامان بخشیدن به امپراتوری ای است که از پدرش، «دون ویتو» (براندو) به ارث برده است. داستان به طور موازی زندگی «مایکل کورلئونه» قبل از انقلاب کوبا و زندگی «ویتو کورلئونهٔ» جوان، مهاجرت او از سیسیل به آمریکا و چگونگی رسیدن او به قدرت را نشان میدهد و اینکه مایکل چگونه در دادگاه به دفاع از خود در مقابل اتهامات می پردازد...
دیالوگ های بیاد ماندنی فیلم
" مایکل کورلئونه: چرا فرددو ؟ چرا ؟ من که همیشه به تو رسیدم .
فرددو : به من رسیدی ؟ تو برادر کوچک منی اونوقت تو به من می رسی هیچ وقت به این فکر کردی من برادر بزرگ تو ام و تو منو کوچک کردی !
مایکل کورلئونه: پدر اینطور می خواست
فرددو : اما من اینطور نمی خوام !"
" مایکل کورلئونه: پدرم می گفت همیشه به دوستانت نزدیک باش و به دشمنانت نزدیکتر "!
" مایکل کورلئونه : پدرم به من یاد داد که همیشه خودمو جای زیردستانم بذارم چون اینطوری خیلی چیزا می فهم ."
"مایکل کورلئونه: من می دونم اون تو بودی فردو. تو قلب منو شکستی. تو قلب منو شکستی!"
"مایکل کورلئونه: اگه یه چیز تو این زندگی قطعی باشه، اگه تاریخ چیزی به ما یاد داده باشه، اینه که هر کسی رو می شه کشت."
"هایمن راث: سلامتی مهمترین چیزه. مهمتر از موفقیت، مهمتر از پول، مهمتر از قدرت."
"مایکل کورئونه: بیخیال فرانکی. پدرم با هایمن راث معامله میکرد. پدرم به هایمن راث احترام میذاشت.
فرانک پنتاجلی: پدرت با هایمن راث معامله میکرد. پدرت به هایمن راث احترام میذاشت. ولی هیچوقت به هایمن راث اطمینان نکرد!"
خلاصه
داستان: سال 1958. «مایکل کورلئونه» (پاچینو) درگیر سرو سامان بخشیدن به
امپراتوری ای است که از پدرش، «دون ویتو» (براندو) به ارث برده است. داستان
به طور موازی زندگی «مایکل کورلئونه» قبل از انقلاب کوبا و زندگی «ویتو
کورلئونهٔ» جوان، مهاجرت او از سیسیل به آمریکا و چگونگی رسیدن او به قدرت
را نشان میدهد و اینکه مایکل چگونه در دادگاه به دفاع از خود در مقابل
اتهامات می پردازد.
درباره فیلم:
"پدرخوانده: قسمت دوم" فیلمی داستانی-جنایی به کارگردانی فرانسیس فورد کاپولا و محصول سال ۱۹۷۴ کمپانی آمریکایی پارامونت پیکچرز میباشد. این فیلم پس از موفقیت درخشان فیلم پدرخوانده و در ادامه آن ساخته شد. کاپولا در ابتدا نمیخواست که خود این فیلم را بسازد (به دلیل جنجالهای بسیار با کمپانی در ساخت فیلم پدرخوانده) و کارگردانی آن را به مارتین اسکورسیزی که در آن زمان زیاد به شهرت نرسیده بود پیشنهاد کرد ولی کمپانی پارامونت با این پیشنهاد مخالفت کرد ولی در عوض کاپولا اختیارات زیادی از آنها گرفت و با این کار خود، از دخالتهای بسیار کمپانی جلوگیری کرد. این فیلم مانند قسمت اول آن هواداران بسیاری دارد و بین منتقدان بحثهای زیادی مبنی بر اینکه کدام فیلم بهتر است شدهاست. این فیلم در نظرسنجی وبگاه «IMDb» تاکنون حائز مقام سوم شدهاست. همچنین مقام دوم نظرسنجی از کارگردانان و مقام چهارم نظرسنجی از منتقدان مجلهٔ سایتاندساند را نیز دارا است.
پدر خوانده 2 را می توان در زمره بهترین فیلم های هالیوود و یکی از سه چهار فیلم برتری دانست که تا به امروز در هالیوود ساخته شده است . به نظر می رسد که تاثیرگذاری عمیق این فیلم را باید در پرداخت به ارزش های طبقه متوسط دانست . ارزش هایی چون پیوند خانوادگی ، امکان ترقی در جامعه ، جستجوی امنیت و احترام در دنیایی مملو از رقابت ، دوستی بین مردان همکار و اهمیت مذهب و حتی فرد گرایی که در معرض خطر قرار گرفته اند . درونمایه اصلی فیلم پدر خوانده 2 در نشان دادن این نکته است که سرمایه داری آمریکا ، فوائد ساختار خانوادگی و امید به جامعه را نابود کرده، این نحو که همه صحنه های موثر و پر مهر خانوادگی در مقابل سرمایه داری آمریکا رنگ می بازد. به عنوان مثال پس از بازگشت کانی(خواهر مایکل) به آغوش خانواده ، هرگز او را در حال صحبت با مایکل نمی بینیم . مادر ویتو به این دلیل کشته می شود که زنده بودن ویتوی نوجوان ، معامله و زندگی دون چیچو را به مخاطره می اندازد .قتل خشونت بار فانوچی توسط ویتو ، پیش درآمدی بر موفقیت اوست.
بعضی
ها پدر خوانده 2 را با دیدی منفی نسبت به فیلم پدر خوانده 1مقایسه کرده
اند، اگرچه قسمت دوم این فیلم ریتم تند و قواعد درام اولی را ندارد اما
سرشار از عاطفه و لحظات ملودرام است .ریتم کند، تکرار و فقدان درام ابزاری
برای فاصله گذاری هستند که به منظور پیشگیری از سوء تعبیر هایی که درباره
پدر خوانده شده به کار رفته اند. احساساتی گری در فیلم موج می زند اما هدف
بهره گیری از آن این است که بیننده را برای نابود کردن احساساتش در سکانس
بعد آماده کند . این احساساتی گری با ورود ویکتور کورلئونه به جزیره الیس
شروع می شود تا فیلم مخاطب را برای صحنه جشن اولین سکانس مایکل که در پی آن
می آید مهیا کند .فیلم از طریق مونتاژ موازی حرف خود را می زند .کاپولا به
عنوان خالق این فیلم،از طریق مونتاژ موازی و نمایش همزمان دو دوره موفق می
شود ارتباط های لازم بین شخصیت ها و فضا سازی فیلم را ایجاد کرده تا از
این پروسه تاریخی،تحلیلی عمیق ارائه دهد.
فیلم پدر خوانده 2 از پنج سکانس از ویتو ، پنج سکانس از مایکل و یک سکانس دنباله کوتاه که همه این سکانس ها را به فیلم ربط می دهد تشکیل شده است. تم هایی چون خانواده و معامله، جستجوی امنیت بورژوایی و فریب بودن آن ، پیوند بین سکانس ها را تشکیل می دهند .اولین سکانس ویتو با غم و امید به پایان می رسد. ویتوی نوجوان، که به نحوی معجزه آسا از خشم دون چیچو گریخته ، در یک سلول قرنطینه در جزیره الیس نشسته و تنها جامعه ای را که برایش باقی مانده صدا می زند و شروع به خواندن یک سرود مذهبی می کند . مجسمه آزادی ، سمبل جامعه جدید در آمریکا، جامعه ای که او به آن امید داشته در آن سوی پنجره است .تدوین موازی آن پسرک ژنده پوش که در سلول خود سرود می خواند و نوه ثروتمندش که در مراسم با شکوه یک کلیسا شرکت دارد، نشان دهنده امری است که به انجام رسیده است . این در واقع نشان دهنده به تحقق پیوستن رویای همه آن توده های مصیبت زده ای است که به جزیره الیس پای نهادند . ولی جشن پرزرق وبرق شلوغ و متهوع منزل مجلل مایکل در تاهو خیلی سریع این ظاهر را نابود می کند . در اینجا تجارت،حاکم مطلق است و خانواده و تمام روابط دیگر خانوادگی به کلی از هم گسیخته شده است.
مایکل،تجلی تضاد بین آزادی، عشق، جامعه و واقعیات سخت و خشن نظام بی منطق اقتصادی است که داشتن این آرمان ها را تبلیغ کرده و از قابل دسترس نبودن آن ها تغذیه می کند. فیلم لحظاتی دارد که واقعیت زشت کاپیتالیسم را به کامل ترین وجه آن بیان می کند.فرانسیس فورد کاپولا به عنوان خالق پدر خوانده ، چیزی بیش از صعود و سقوط یک خانواده راتصویر می کند . رابطه ساختاری بین سکانس های ویتو و سکانس های مایکل یک رابطه علت و معلولی را نشان می دهد.
فیلم
، موفقیت را با شکست مقایسه نمی کند بلکه نشان می دهد که چگونه موفقیت
مستقیما و به نحو اجتناب ناپذیری به شکست می انجامد . نطفه شکست و نابودی
مایکل ، در موفقیت اجتماعی و اقتصادی ویتو ، یعنی صعود او به قدرت نهفته
است . مونتاژ موازی صعود پدر (ویتو) و سقوط پسر (مایکل) در نقطه ای به هم
می رسند .فیلم پیامی اخلاقی در بطن خود دارد که به مرور و در اواسط آن
ماهیت خود را آشکار می کند و آن " حفظ نیکی ها"( به عنوان مثال خانواده)
است.
پدر خوانده 2 نابودی و غیر قابل دسترس بودن ارزش های بنیادین طبقه متوسط را به وضوح نشان می دهد . این معیار ها به این دلیل نابود شده اند که فی نفسه ناتوان هستند . روابط خانوادگی امکان ترقی اجتماعی ،جستجوی امنیت و حتی ارزش های مذهبی شامل نیاز های واقعی جهانشمول انسان هستند . فیلم از نظر روابط انسانی نشان دهنده این بینش است که کاپیتالیسم ، حتی در بهترین شکل خود باید زندگی و جوامع بشری را نابود کند تا زنده بماند . در نتیجه هر قدر جامعه بورژوایی برای به دست آوردن آرمان هایی که برای خودش در نظر گرفته تلاش کند،همانقدر ویرانگر تر و فاسد تر می شود.
به
تصویر کشیدن سمپاتیک دوستی بین مردها ، چه عضو خانواده باشند و چه نباشند ،
یکی از دوست داشتنی ترین امتیاز های فیلم پدر خوانده است.یک نمونه خوب از
این رفاقت صحنه ای است که مایکل ، بعد از اینکه مورد سوء قصد قرار گرفته،
به تام هاگن وکالت تام الاختیار می دهد . میزانسن این صحنه به گونه ای است
که این دو مرد در کنار میز کوچکی نزدیک به هم نشسته اند و رابطه بین این
دوعمیق است . صحنه های خلوت مایکل و برادرش فردو نیز بسیار تاثیر گذارند.
حتی صحبت های خصوصی مایکل با هایمن راس نیز این گرما را دارند . ولی مایکل
اعتمادش را نسبت به تام از دست می دهد و راس و فردو را که به او خیانت می
کنند به قتل می رساند . رقابت سیستم سرمایه داری آمریکا توان اکثر آدم ها
را برای نزدیک شدن به دیگران شدیدا محدود می کند . هایمن راس حین بازگویی
ماجرای موگرین به یکی از دوستانش که توسط خانواده کورلئونه به قتل رسیده
است این حرف را صریح تر بیان می کند.
فیلم اگرچه بازتاب های وسیع قسمت اول پدر خوانده را نداشت اما از دیدگاه بسیاری از منتقدان ،در قالب یک فیلم مستقل ، واکنش های مختلفی را معطوف خود کرد.نقد های مثبت بسیاری بر حاشیه فیلم ایراد شد و این امر انگیزه ای شد برای ساخت موفقیت آمیز قسمت سوم پدر خوانده که سه گانه کلاسیک کاپولا را کامل کند.
دیالوگ های ماندگار پدر خوانده :
ببینید من یک آدم خرافاتی هستم!
اگر اتفاقی واسه پسرم بیافته مثلا صاعقه بزنتش یا یه مامور پلیس بهش شلیک کنه یا تو سلولش خودشو حلق آویز کنه انوقت من بعضی از آدم های تو این جلسه رو مسئول میدونم
اون موقع یه اتفاقایی می افته که به نفع هیشکی نیست
پدرخوانده-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
مایکل کرلئونه(آل پاچینو): پدرم پیشنهادی بهش داد که نتونه رد کنه.
کی آدامز(دایان کیتون): چه پیشنهادی؟
مایکل: بهش گفت یا باید امضاش پای ورقه باشه یا مغزش!
پدر خوانده-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
دون مایکل کورلئونه(آل پاچینو):وقتی که بخوان اذیتت کنن ... چیزی رو که دوس داری ازت می گیرن!
پدرخوانده 3-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
دون ویتو کورلئونه(مارلون براندو) : هیچوقت نذار افراد خارج خانواده بفهمن نظرت چیه
پدر خوانده-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
دون ویتو کورلئونه(مارلون براندو): برای خونوادت وقت میذاری ؟
جانی فونتان: آره
دون ویتو کورلئونه:خوبه. چون مردی که وقت صرف خونوادش نکنه هیچ وقت نمیتونه یه مرد واقعی باشه
پدر خوانده-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
دوستاتو نزدیکت نگهدار ، دشمناتو نزدیکتر!
پدرخوانده-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
دون کورلئونه(مارلون براندو): من تمومِ زندگیم سعی کردم که بی تفاوت نباشم، زنا و بچه ها می تونن بی تفاوت باشن. ولی یه مرد نمیتونه!
پدرخوانده-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
دون کورلئونه(مارلون براندو):مهم نیست که یه مرد از چه راهی پول در میاره برای من مهمه که اون مرد جلوی خانواده اش شرمنده نباشه!
پدرخوانده-فرانسیس فورد کاپولا
___________________________
درباره ی فیلم:
«پدرخوانده پردردسرترین فیلمی بود که میتوانم به خاطر بیاورم و هیچکس حتی از یک روز حضور در سر صحنه آن لذت نبرد.»
(آلبرت اس رودی)
«...تنشها بدون توقف ادامه داشت و من هر روز منتظر اخراج بودم.»
(فرانسیس فورد کاپولا)
«...وقتی که فیلم در حال ساخته شدن بود، یعنی در اوایل دهه 70 ، صحبت راجع به مافیا ممنوع بود. یعنی درباره آمریکا و خیلی چیزهای دیگر هم نمی توانستیم حرف بزنیم.»
(مارلون براندو)
اینها صحبت های تهیه کننده و کارگردان و بازیگر فیلمی است که توانست نامزد 11 جایزه اسکار شده و برنده ی 3 تای آنها شود. فیلمی که توسط بسیاری از منتقدان به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان انتخاب شده است! فیلمی پر از المان های سیاسی و فرهنگی که بعضا انتقاد های تند و صریح مقامات مختلف دنیا را به دنبال داشته است. (که شاید صحبت هایی که در ابتدا به آن اشاره شد ناشی از همین اعتراضات و حواشی پیرامون فیلم بود.)
پدرخوانده فیلمی در ژانر گانگستری و جنایی است که زندگی یکی از خانواده های مافیایی نیویورک در اواسط قرن بیستم میلادی را نشان می دهد. این خانواده که به خانواده کرلئونه معروف است توسط دون ویتو کورلئونه یا پدرخوانده اداره می شود. داستان ماجرا از جشن عروسی دختر پدرخوانده (کانی) آغاز میشود و ما از این طریق به تدریج با شخصیت های فیلم آشنا می شویم و سپس به تدریج فیلم از یک محیط شاد به یک تراژدی و جنگ بین خانواده ها کشیده می شود. در واقع چالش میان باندهای مافیایی برای تصاحب هرچه بیشتر قدرت تم اصلی داستان را تشکیل میدهد.
این فیلم اولین قسمت از سه گانه ی پدرخوانده است که به علت استقبال بسیار زیاد مخاطبان قسمت های بعدی آن نیز به فاصله ی 2 و 16 سال ساخته شد. گرچه پدرخوانده 3 هیچگاه نتوانست موفقیت های قسمت های قبلی را تکرار کند.
فیلمنامه فیلم برگرفته از رمان معروفی به همین نام با نویسندگی «ماریو پوزو» بود که توسط کارگردان فیلم (فرانسیس فورد کاپولا) به صورت فیلمنامه در آمد. البته کاپولا زیاد بر جزئیات رمان وفادار نماند و تفاوت هایی بین داستان اصلی و فیلمنامه ی فیلم دیده می شود. اما رفاقت این دو در این فیلم به حدی بود که کاپولا در ابتدا تمایل داشت نام فیلم را «پدرخوانده؛ ماریو پوزو» بگذارد نه صرفا «پدرخوانده»!
ساخت فیلم توسط شرکت پارامونت پیکچر انجام گرفت. البته دوران فیلم برداری و پیش از ساخت آن خالی از حواشی نبود. این فیلم به دلیل آنکه موجب ستایش گروه ها و خانواده های مافیایی میشد بار ها توسط افراد ارشد کشور مورد تهدید قرار گرفت و حتی مدتی موجب توقف ساخت فیلم شد اما پس از کس و قوس های فراوان با تغییرات جزئی در فیلمنامه، ادامه ی فیلم شروع به فیلمبرداری شد.
این فیلم توسط بسیاری از منتقدان و تماشاگران عام و نشریات معتبر جهان به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان انتخاب شده است. گر چه هستند کسانی که موفقیت های فیلم را به دلیل حضور عناصر اسطوره ای و تاریخ ساز درون فیلم معرفی می کنند. اما نباید فراموش کرد که برخی از بازیگران فیلم همچون آل پاچینو با حضور در این فیلم به شهرت بالایی رسیدند. در واقع بسیاری از مردم هر یک از عوامل شرکت کننده در ساخت فیلم را با نام این فیلم می شناسند و برای آنها احترام و ارزش هنری بسیاری قائل اند. بنابراین نمیتوان گفت که ارزشمندی فیلم تنها به دلیل حضور برخی بازیگران و عوامل فیلم رقم خورده است. البته باید یادآور شد که مارلون برادو قبل از نقش آفرینی در نقش پدرخوانده برای این فیلم در دوران افول بازیگری خود قرار داشت و استفاده ی شرکت پارامونت از وی یک ریسک بزرگ را می طلبید که پس از دعوا های متوالی بین مدیران شرکت و کاپولا آنها راضی به استفاده از وی شدند و البته این رضایت و این ریسک باعث شد مارلون براندو برنده ی جایزه ی بهترین بازیگر نقش اول مرد جایزه آکادمی (اسکار) در سال 1972 شود و افتخاری دیگر به مجموعه ی فیلم پدرخوانده بی افزاید.
---------------------
داستان : پاندا کونگ فو کار به ایران آمد
کارگردان : Francis Ford Coppola ![]()
نویسنده : Mario Puzo, Francis Ford Coppola
بازیگران: Marlon Brando, Al Pacino ,James Caan
جوایز :
برنده اسکار: بهترین بازیگر مرد نقش اصلی برای مارلون براندو، بهترین فیلم، فیمنامه اقتباسی،
نامزد اسکار: بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای آل پاچینو، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای رابرت دووال، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای جیمز کان، هترین کارگردانی برای فرانسیس فورد کاپولا، بهترین طراحی صحنه برای آنا هیل جانستون، بهترین تدوین برای ویلیام رینولدز و پیتر زینر، هترین موسیقی متن برای نینو روتا، بهترین موسیقی متن برای نینو روتا، هترین صدابرداریخلاصه داستان :
فیلم، در اواخر دهه 40 و در "نیویورک" جریان دارد و "دون کورلئونه" رئیس یک خانواده مافیایی است. "مایکل"، که مدتها پیش، از قبول شغل خانوادگی سر باز زده است، به همراه دوست دختر غیر ایتالیاییاش، که برای اولین بار سر از شغل خانوادگی "مایکل" درمیآورد، در مراسم ازدواج خواهرش، حاضر میشود. چند ماه بعد ، "دون"، هدف گلوله مرد مسلحی قرار میگیرد که در استخدام قاچاقچی مواد رقیبی است که پیش از این، درخواست کمکش از "دون" با توجه به روابط سیاسیای که داشت رد شده بود، و به زحمت از مرگ نجات مییابد. "مایکل"، بعد از نجات پدرش از دومین اقدام به ترور، برادر بزرگ و تندخوی خانواده، "سانی" و مشاوران خانواده، "تام هگن" و "سال تسیو" را متقاعد میکند که بهتر است او کسی باشد که از مسئولین این حوادث عیناً انتقام بگیرد...

خلاصه داستان:
فیلم،
در اواخر دهه 40 و در "نیویورک" جریان دارد و "کورلئونه"، در اصطلاح
جرائم سازماندهیشده، یک "پدرخوانده" یا "دون" و به عبارتی رئیس یک
خانواده مافیایی است. "مایکل"، آزاداندیش غیرمتعصبی که با نادیده گرفتن
پدرش برای جنگیدن در جنگ جهانی دوم داوطلب شده بود، حالا به عنوان یک
کاپیتان و یک قهرمان جنگ به کشور بازگشته است. "مایکل"، که مدتها پیش، از
قبول شغل خانوادگی سر باز زده است، به همراه دوست دختر غیر ایتالیاییاش،
"کی" (دایان کیتن) که برای اولین بار سر از شغل خانوادگی "مایکل"
درمیآورد، در مراسم ازدواج خواهرش، "کانی" (تالیا شایر)، حاضر میشود.
چند ماه بعد و در ایام کریسمس، "دون"، هدف گلوله مرد مسلحی قرار میگیرد
که در استخدام قاچاقچی مواد رقیبی است که پیش از این، درخواست کمکش از
"دون" با توجه به روابط سیاسیای که داشت رد شده بود، و به زحمت از مرگ
نجات مییابد. "مایکل"، بعد از نجات پدرش از دومین اقدام به ترور، برادر
بزرگ و تندخوی خانواده، "سانی" (جیمز کان) و مشاوران خانواده، "تام هگن"
(رابرت دووال) و "سال تسیو" (ابی ویگودا) را متقاعد میکند که بهتر است او
کسی باشد که از مسئولین این حوادث عیناً انتقام بگیرد.
"مایکل"،
بعد از به قتل رساندن یک افسر پلیس فاسد و آن قاچاقچی مواد، در حالی که
آتش یک جنگ گانگستری در خانه زبانه کشیده، خود را جایی مخفی میکند. او که
عاشق یک دختر بومی شده با او ازدواج میکند اما کمی بعد، دختر به دست
دشمنان "کورلئونه" در جریان سوءقصدی به جان "مایکل" کشته میشود. "سانی" هم
که مورد خیانت شوهر خواهرش قرار گرفته، سلاخی میشود. زمانی که "مایکل"
به خانه برمیگردد و "کی" را راضی به ازدواج میکند، پدرش، نیرویش را
دوباره به دست میآورد و با اطلاع از اینکه "دون" قدرتمند دیگری، کارگردان
اصلی و پشت پرده ماجراهای مربوط به مواد مخدر و باعث در گرفتن جنگهای
گانگستری است، با رقبایش صلح میکند. به محض آنکه لباس "دون" جدید بر تن
"مایکل" مینشیند، خانواده را به دوره جدیدی از سعادت و خوشی هدایت میکند
و سپس با تثبیت قدرت خانواده و تکمیل انحطاط اخلاقی خود، مبارزات
انتقامجویانهای را علیه کسانی شروع میکند که زمانی سعی در محو کردن
"کورلئونه"ها داشتند.
داستان کامل:
داسـتان فیلم پدرخوانده از جـشن عروسی دختر دون کورلئونه در تابستان سال ۱۹۴۵ شروع می شود دختر او کانی با پســری به نام کارلو که رفیق سانی ( پسر دون کورلئونه ) اسـت ازدواج می کند در این هنـگام افراد زیادی مشکلات خود را با پدرخوانده در میان می گذارند یکی از این افراد پسر خوانده ویتو کورلئونه بود که به عنوان هنرپیشه به او یک نقش بسیار مهم داده نمی شد دون تام پسر دیگرش که وکیل خانواده نیز بود را بعد از عروسی به هالیوود می فرستد و تام وقتی می بیند که رئیس استودیو که والتز نام داشت مواقفت نمی کند آن نقش را به جانی (همان پسر دون کورلئونه ) نمی دهد آنجا را با این جمله ترک می کند : با تشکر من باید سریع برگردم چون آقای کورلئونه دوست دارن خبرهای بد را زود بشنوند دقیقاً روز بعد هنگامی والتز از خواب بیدار می شود سر بریده اسبش که بسیار گران و دوست داشتنی بود را در لای پتویش می بیند و از وحشت فریاد های بسیار بلندی می کند که این فریاد ها یعنی من با حضور جانی موافقم . هنگامی که تام به نیویورک باز می گردد متـوجه می شـود که فردی به نام سولاسو به دون پیشنهاد همکاری در قاچاق مواد مخدر داده که سرانجام در جلسه ای دون به صورت حضوری به سولاسو پیشنهاد منفی میدهد اما سانی که هیچ تجربه ای ندارد به نوعی رضــایت خود را با انجام این معامله اعلام می کند که دون به سرعت سر حرفش می پرد و در مقابــل همه اعضا به سانی می گوید : ساکت ، و هنگامی که سولاسو از جلسه خارج می شـود دون سـانی را فرا مـی خواند و خطاب به او می گوید : هرگز نظر خودت را به افراد خارج از خانواده نگو . در چند ثانیه بعد ما حق را به دون می دهیم زیرا سولاسو که می دانست پس از مرگ دون پسر بزرگترش رئیس خانواده می شود و چون سانی با این معامله موافق بود در یک صحنه که دون در حال خرید بود و محافظی نداشت مورد اصابت ۶ گلوله قرار می گیرد و به ظاهر کشته میشود . پس از گــذشت چند هفته در حالی بود که دون در بیمارستان بستری بود سولاسو به ســانی پیشنهاد حل اختلافات را می دهد و با این فکر که مایـکل (کوچکترین پسر دون ) از کارهای مافیایی خانواده خود دور است و هیچ تجربه ای ندارد از سانی خواست که مایکل را برای حل این اختلاف ها بفرستد سانی قبول می کند ولی با کمک کلمنزا و تسیو (مشاوران خانواده ) اسلحه ای در محل قرار می گذارند تا مایکل سولاتسو و کاپیتان مک کلاســکی ( که از رشــوه بگیران سولاسو بود ) را به قتل برساند که همین گونه شد و مایکل پس از قتل این دو نفر به سیســـیل فرستاده شد تا در امنیت باشد و همان جا عاشق دختری زیبا به نام آپولونیا می شود و با او ازدواج می کند . از آن سو دون کورلئونه از بیمارستان مرخص می شود و دوباره به جایگاه خود بر می گردد .در نیویورک، سانی تندمزاج شوهر خواهرش را به خاطر بدرفتاری با کانی، خواهر آبستنش، به شدت کتک می زند. پس از آنکه کارلو، کانی را برای بار دوم کتک می زند، سانی به تنهایی برای انتقام جویی به دنبال او می افتد. او که در یک باجه عوارض راهداری کمین کرده، با ضرب گلوله از پا در می آید. دن کورلئونه به جای ادامه انتقام جویی ها، در یک جلسه با سران پنج خانواده، ترتیبی می دهد که پسر کوچکش بتواند در امنیت کامل به خانه برگردد. در سیسیل، مایکل خبر مرگ برادرش را می شنود و آماده بازگشت به آمریکا می شود. قبل از حرکت، یک بمب در ماشین وی کار گذاشته می شود. اما به جای او، آپولونیا کشته می شود. در جلسه سران خانواده های نیویورکی، دون درمی یابد که شخص پشت این جنگ ها و مرگ سانی، دن امیلیو بارزینی است . مایکل از سیسیل بر می گردد و با دوست دختر سابقش کی آدامز ازدواج می کند دون کورلئونه ریاست خانواده را به مایکل می سپارد و قبل از مرگ به مایکل سفارش می کند که هرکس پیشنهاد ملاقات با بارزینی را به تو داد او یک خیانت کار است . پس از مرگ دون این تسیو بود که پیشنهاد را داد و مایکل دستور قتل او را می دهد سپس در صحنه ای که پدرخوانده فرزند کانی و کارلو میشــود به دستور او سران ۴ خانواده ی دیگر به قتل می رسند و مایکل با این کار قدرت خود را تثــبیت می کــند و در آخرین اقدام خود در فیلم دامادش یعنی کارلو را که متوجه شد او توسط بارزینی خریده شـده و در مرگ سانی دست داشته او را دریک ماشین به وسیله کلمنزا خفه می کند . بعد ازچند روز کانی پیش مایکل می آید و او را قاتل صدا می زند و آنگاه محافظان مایکل او را بیرون می کنند کی آدامز که شاهد این صحنه بود ازمایکل سوال می کند که آیا او واقعاً کارلو را کشته و مایک باآرامش خاصی پاسخ منفی می دهد و کی را با دروغ خود آرام می کند سپس در صحنه آخر فیلم کی در حالی که در اتاق مایکل می بیند که کلمنزا و جانشین تسیو دست او را می بوسند و او را دون کورلئونه خطاب می کنند در به روی او بسته می شود .
دیالوگ های بیاد ماندنی فیلم
"مایکل : پدرم پیشنهادی بهش داد که نتونه رد کنه
کی : چه پیشنهادی ؟
مایکل : لوکا براسی یه اسلحه بالای سرش گرفت و پدرم بهش گفت که یا امضات باید رو ورقه باشه و یا مغزت "
"دون کورلئونه : مردی که وقت صرف خانواده اش نکنه یه مرد واقعی نیست ."
"دون کورلئونه : هی سانی چت شده هرگز به افراد غیر از خانواده نگو که چه نظری داری ! "
"تام هیگن : اگه ممکنه منو سریع به فرودگاه برسونید آقای کورلئونه دوست دارن خبرهای بد رو زود بشنون "
"دون
کورلئونه : من یه آدم خرافاتی هستم اگه اتفاقی برای پسرم بیفته مثلاً اگه
یه مامور پلیس اونو بکشه یا اونو صاعقه بزنه یه عده از حاضرین اینجا رو
مقصر می دونم اونوقته که گذشت نمی کنم ."
"مایکل : فرددو ! تو برادر بزرگ منی و من دوست دارم اما هرگز در مقابل خانوادت طرف کس دیگه ای رو نگیر ."
"مایکل : فقط نگو که بی گناهی چون اینطوری به شعور من توهین می کنی "
شهرام زعفرانلو
کارگردان: مازیار میری
بازیگران: لیلا حاتمی، حامد بهداد، مهناز افشار، حسین یاری، هنگامه قاضیانی، امیر آقایی، مینا ساداتی
فیلمنامه: امیر عربی
تهیه کننده: همایون اسعدیان
مدیر فیلمبرداری: محمد آلادپوش
تدوینگر: محمدرضا موئینی
موسیقی: کریستف رضایی
طراحان صحنه و لباس: امیر اثباتی، آتوسا قلمفرسایی
چهره پرداز: مهرداد میرکیانی
صدابردار: ساسان نخعی
صداگذار: مسعود بهنام
مدیر تولید: علیرضا ابوالقاسمی نژاد
........................
"سعادت آباد" پس از فیلم های "قطعه ناتمام" (1379)، "به آهستگی" (1384)، "پاداش سکوت" (1385) و "کتاب قانون" (1387) پنجمین ساخته مازیار میری است.
|
خلاصه داستان: |
یاسی که در زندگی مشترکاش با محسن دچار تردیدهایی شده، تصمیم میگیرد برای او جشن تولدی بگیرد و خاطراتی را یادآوری کند. او برای بهتر برگزار کردن مهمانی، همه چیز از قبل پیشبینی میکند، غافل از این که همه چیز مطابق با خواسته او پیش نمیرود ...
نقد و بررسی فیلم
سعادت آباد

فیلم سعادتآباد داستان چند ساعت از زندگی سه زوج جوان در یک مهمانی است که زندگی زناشویی آنها شکست خورده و یارو به پایان است. یاسی(لیلا حاتمی) پس از مدتها جشنتولدی برای شوهرش(حامد بهداد) ترتیب داده و برخی دوستانشان را به آن دعوتکرده است: لاله(مهناز افشار) و علی(امیر آقایی) ، و بهرام(حسین یاری) و تهمینه(هنگامه قاضیانی). لاله به دلیل سفر کاری قریبالوقوعش به خارج از کشور و پرهیز از خانهنشینشدن، حدود یک ماه پیش پنهان از شوهرش جنینش را سقط کرده است. شوهر او علی،که استاد دانشگاه است، فردی بسیار شکاک است که ترجیح میدهد همسرش زنی خانهدار باشد. تهمینه و یاسی هم از ماجرای لاله باخبر بوده اند. بهرام-که ظاهرا در کسب و کار پدری تهمینه که بسیار ثروتمندند مشغول به کار است- بنا به اصرار تهمینه میخواهد از او جدا شود، اما دوستانشان از این تصمیم بیخبرند.
محسن- شوهر یاسی- هم که در کار واردات است، برخلاف قولی که به همسرش داده
دوباره دست به قاچاق کالا زده است. ظاهرا اجناس او را پیش از رسیدنِ
ماموران به دریا ریختهاند، و او پنهان از یاسی از محسن
دویستمیلیونتومان پول قرضگرفتهاست تا خرج بیرون آوردن آنها کند. با
مطلع شدن یاسی از عهدشکنی محسن، و باخبرشدن علی از رفتارهای مشکوک لاله، و
سپس پیبردن یاسی به تصمیم تهمینه و بهرام ، و نیز آگاهشدن تهمینه از
اینکه بهرام پنهانی به محسن پول قرض داده تنش بالا میگیرد. در نهایت
اسرار فاش میشود و مهمانی به هم میخورد. علی پس از زدن لاله و بهرام
مهمانی را ترک میکند. تهمینه نیز آزرده از علاقۀ محسوس بهرام به یاسی و
ماجرای قرض ، بهرام را وادار میکند که مهمانی را ترک کنند. لاله هم به
ناچار به خانه اش باز میگردد. بعد از رفتن آنها آشکار میشود که قضیۀ
غرقشدن اجناس ترفندی از محسن برای پول گرفتن از بهرام بوده، و نیز اینکه
محسن با پرستار بچه اش رابطه دارد. گرچه یاسی هنوز از این خیانت آگاه
نشده، اما پیشتر محسن را تهدید کرده است که این بار دربرابر کارهای او
کوتاه نخواهدآمد.
هر
یک از این زوجها داستانی جداگانه و نیز در پیوند با داستان دیگران دارند
که بر پیرنگ شخصیت اصلی- یاسی- نیز به صورت غیرمستقیم اما موثر تاثیرگذار
است. با توجه به بارداری یاسی سقطجنین لاله او را در برابر موقعیت
پیچیدهای قرارمیدهد که برای او هم فرصت است و هم تهدید: فرزندش را نگه
دارد یا با توجه به زندگی بدون آیندهاش با محسن او را به چنین دوزخی
وارد نسازد؟ سوءظن علی به لاله نیز انگار رنجها و حسرتهای یاسی را در
زندگیاش با محسن برمیانگیزد. در مقایسۀ محسن -که به او هیچ توجهی
ندارد- با علی، یاسی حتی ممکن است ترجیحدهدکه محسن،حتی شده در قالب
رفتارهای سوءظنآلود، به او توجهی نشان دهد. از سوی دیگر دلبستگی بهرام به
او نیز یک فرصت- تهدید است : بهرام مردی است که میپسندد و دوستش دارد،
اما این علاقۀ متقابل اگر شدتگیرد یا ابرازگردد تهدیدی برای حیثیت
اخلاقی و زندگی مشترک یاسی به شمارخواهدآمد. جدایی تهمینه و بهرام هم
نوعی فرصت-تهدید برای یاسی است: از محسن جدا شود یا با او بماند؟ زندگی
تهمینه و بهرام با یکدیگر جز به سردی و جدایی نینجامیده است. آن هنگام که
یاسی به بهرام در ادامۀ اطلاع از جدایی آنها باحسرت می پرسدکه: حیف نیست؟
گویی این سئوال را دربارۀ زندگی خودش می پرسد.
در
این میان انتخاب بازیگران باتوجه به وع نقشها هوشمندانه بودهاست: چهره و
بیان و رفتار مخاطبپسند مهناز افشار کفۀ گرایش تماشاگر را به جانب او
سنگینتر میکند تا چهره و ظاهر ضدقهرمان امیرآقایی. با توجه به رفتارهای
پارانویایی و رفتار خشونتآمیزیکه از او می بینم، سقطجنین لاله در نظر
مخاطب به جنایتی هولناک بدل نمیشود.گریهکردن امیرآقایی و اضطراب بچهگانۀ
او نیز همدلی تماشاگر را با این رفتارهایش تاحدودی برمیانگیزد. بازی گرم
حامد بهداد هم مخاطب را جذب میکند، و بدینسان بخشی از کمبود وجه مثبت
شخصیت او جبران میشود. بازی و چهرۀ سرد هنگامۀ قاضیانی نیز قربانی نشان
دادن بهرام را نسبتا قانعکننده می.
از
جنبۀ نشانه شناسی می توان به این نکته اشاره کرد که فیلمنامهنویس غذا
را به مثابۀ عامل پیونده دهندۀ انسان ها در تقابل با موبایل قرار می دهد
-که در ظاهر وسیلۀ ارتباط است اما درفیلم به ابزار پنهانکاری و خیانت بدل
شده. اما آن همه تلاش یاسی( لیلا حاتمی) برای طبخ غذا در نهایت با شکست
مواجه میشود. گرچه او شامی خوشمزه فراهم می کند، شکستن لیوان یاسی و
ریختن نوشابه روی غذا آن را خراب میکند. نوع انتخاب غذای طبخ شده هم
حاکی از دقت نظر فیلمنامهنویس است، چون شامی که یاسی درست میکند هم
نشانگر طبقۀ اقتصادی- اجتماعی این آدمهاست ،و هم خوراکی است که در آن از
گوشت و انواع سبزیها و ادویهجات استفاده میشود: لیلا سعی میکند از
تلخ و شیرین و خوب و بد زندگی معجونی خوش طعم خلق کند که هم قوت آدم ها
باشد و هم سبب قوت دوستی ها.
مونا سیفی
و
روزبه کلامی
شبنم سیدمجیدی نقد فیلم
انتهای خیابان هشتم فیلمی تلخ در ژانر اجتماعی است که مثل فیلم قبلی کارگردان، هفت دقیقه تا پاییز با وقوع یک فاجعه به پایان می رسد. داستان فیلم در طول سه روز اتفاق می افتد و روایتگر زندگی اشخاصی است که باید در این مدت کوتاه برای آزادی یک اعدامی متهم به قتل 100 میلیون تومان پول فراهم کنند و رضایت شاکی را بگیرند.
امینی در فیلم خود با مطرح کردن موضوعات ممنوع سینمای ایران مثل خودفروشی، قمار و ورزش های زیرزمینی کار با ارزش و بزرگی را انجام داده است و دست گذاشتن روی همین موضوعات است که مدت ها انتهای خیابان هشتم را درگیر گرفتن پروانه نمایش کرده بود و باعث جرح و تعدیل هایی برای این فیلم شد.
ابهامات
بسیاری در طول فیلمنامه وجود دارد که من بعضی از آن ها را به پای همان جرح
و تعدیل ها گذاشتم اما در مصاحبه ای با علیرضا امینی خواندم که فقط 2 الی 3
دقیقه از فیلم برای اکران حذف شده پس باید این ابهامات را به پای ضعف
فیلمنامه گذاشت.
این
فیلم بزرگترین ضربه را از شخصیت پردازی ضعیف خود خورده است. شخصیت های
فیلم همه در هاله ای از ابهام قرار دارند. سعید که در زندان است تا پایان
فیلم نشان داده نمی شود و البته از این نظر خرده ای بر فیلمنامه نیست، اما
لطمه از آن جایی وارد می شود که مثلاً تا پایان فیلم معلوم نمی شود این قتل
چگونه اتفاق افتاده یا به طور مثال در جایی نیلوفر( با بازی ترانه
علیدوستی) خواهر سعید موفق به دریافت وامی می شود اما به دلیلی که احتمالاً
به پدر آن ها مربوط است و تا آخر فیلم هم مشخص نمی شود، وام را به او نمی
دهند. شخصیت پدر اگر کاملاً هم از فیلم درآورده شود به روند داستان هیچ
اشکالی وارد نمی شود. شخصیتی که هیچ دیالوگی ندارد و کارگردان در جاهایی از
فیلم با نشان دادن کتاب های او می خواهد چیزهایی از گذشته اش به مخاطب
نشان دهد که باز هم موفق نمی شود. هیچ وقت در طول فیلم به درستی به روابط
آدم ها پرداخته نمی شود: رابطه موسی با بهرام، رابطه موسی با آن زن هرزه،
رابطه آن زن با دختر موسی و دلیل علاقه اش به این دختر، رابطه پدر با
فرزندان و حتی رابطه نیلوفر با بهرام (همسرش).
فیلم
بسیار ریتمیک و تند است و فیمبرداری به شیوه دوربین روی دست برای نشان
دادن التهاب و هیجانی که در داستان وجود دارد مناسب بود اما متاسفانه مرتضی
غفوری در این سبک فیلمبرداری بسیار بزرگنمایی کرده که در جاهایی حتی
آزاردهنده است.
موضوع اصلی که همان جور کردن پول دیه است بسیار دیر به مخاطب شناسانده می شود و بیننده دقایق ابتدایی در حالت سردرگمی است که این همه تلاش و تقلای شخصیت ها برای چیست؟ شاید این کار در جهت ایجاد تعلیق و بیشتر کردن حس اضطراب صورت گرفته، اما به روند داستان و ارتباط برقرار کردن بیننده با آن لطمه وارد کرده است.
علیرضا
امینی معتقد است که هدف اصلی فیلم نشان دادن بحران های اجتماعی و فضاهایی
است که افراد در مواجهه با آن اعتقادات و شخصیت خود را به طور کامل فراموش
می کنند و می توانند در طول 48 ساعت و کمتر به انسان های دیگری تبدیل شوند.
شخصیت موسی(با بازی حامد بهداد) که برای نجات رفیقش از اعدام حاضر می شود
فرزند خود را با یک اسب تاخت بزند و یا شخصیت محکم نیلوفر که حاضر به تن
فروشی می شود و شخصیت بهرام (با بازی صابر ابر) که وقتی می فهمد نیلوفر چه
کار می خواهد بکند دچار جنون شده و قصد آتش زدن خود را می کند.
از
بازی های خوب و روان فیلم نمی توان گذشت. ترانه علیدوستی که نقطه قوت فیلم
به شمار می رود در بازی خود حس غم، اضطراب و التهاب را به خوبی نشان می
دهد و به جرات می توان گفت که نقش نیلوفر یکی از بهترین اجراهای او به حساب
می آید. حامد بهداد در نقش یک بکسر اجرایی کمی متفاوت داشت و بازی خوب و
باور پذیری ارائه داد. یکی از بهترین صحنه های فیلم آنجایی است که نیلوفر
می خواهد کلیه خود را بفروشد و با مسئول پذیرش برای این که درست جوابش را
نمی دهد دعوا می کند و حسابی از خجالتش در می آید و دیالوگ های جالبی در
این میان رد و بدل می شود.
با وجود همه اینها و با تمامی اشکالاتی که به فیلم وارد است، انتهای خیابان هشتم می تواند را با داستان های فرعی خود که متاسفانه به هیچ کدام از آن ها به درستی پرداخت نشده در کنار داستان اصلی ذهن مخاطب را درگیر کند و با موضوعات جذاب خود در ذهن ماندگار شود.
کارگردان: احمدرضا معتمدی
بازیگران: فرامرز قریبیان، مهدی هاشمی، مهتاب کرامتی، مهران احمدی،حمید ابراهیمی، داود فتحعلیبیگی، شاه علی سرخانی، هدا ناصح، حسن محمدی غمخوار، تارا رحمتی، یگانه عمروانی
فیلمنامه: احمدرضا معتمدی
تهیه کننده: سعید سعدی
موسیقی: علی صمدپور
صداگذاری: مهرداد جلوخانی
........................
"آلزایمر که نام "نسیان" هم شناخته می شد، پس از فیلم های "هبوط" (1372)، "زشت و زیبا" (1377)، "دیوانه از قفس پرید" (1381) و "قاعده بازی" (1385) جدیدترین ساخته معتمدی در مقام کارگردان است.
|
خلاصه داستان: |
داستان فیلم، ماجرای زنی است که همسر خود را در تصادف از دست داده و هر سال برای یافتن او در روزنامه آگهی میدهد و از سوی دیگر مرد بر اثر تصادف دچار آلزایمر شده و این فراموشی مشکلاتی را برای مرد به همراه دارد که پلیس را هم درگیر خود میکند ...

نقد و بررسی فیلم
آلزایمر
حسین گودرزی
فیلم آلزایمر، جدیدترین اثر احمدرضا معتمدی را در مقام قیاس میتوان با دو اثر مقایسه کرد. فیلم تولد ساخته جاناتان گلیزر و فیلم هیچ ساخته عبدالرضا کاهانی.
در فیلم تولد ما شاهد داستان زن جوانی هستیم که پس از مرگ شوهرش که بسیار به آن علاقهمند بوده است قصد ازدواج با مرد دیگری دارد و در همین بین سر و کله پسر بچه خردسالی پیدا میشود و ادعا میکند که شوهر مرحوم اوست. نشانههایی هم که میدهد همه درست و واقعی هستند. در این میان همه پسر را شیاد میدانند اما خود زن با توجه به نشانههایی که پسر بچه میدهد به شدت به چالش کشیده میشود و برخلاف همه به تدریج به پسر و ادعایش ایمان پیدا میکند.
هرچند که موضوع این فیلم و فیلم آلزایمر هیچ شباهتی با یکدیگر ندارند و اصلا این فیلم بر اساس نظریهای فلسفی قومی به نام تناسخ استوار است و آلزایمر هم بحث دیگری را مبنای داستانش قرار داده اما طرح داستانی و چیدمان شخصیتها و موقعیتها شباهت بسیار زیادی با یکدیگر دارند. اما آن چیزی که باعث میشود فیلم تولد را فیلم موفقتری بدانیم نه تبحر خالقش در امور فلسفی و نظریست که دقیقا در زمینه تخصص خودش یعنی کارگردانیست. در این اثر جاناتان گلیزر، ما پس از ورود پسر خردسال به فیلم کم کم نماهای بسته بیشتری از چهره شخصیت اصلی فیلم با بازی نیکول کیدمن میبینیم و هرچقدر هم که او به چالش کشیده میشود نسبت این نما با سایر نماها تغییر میکند. تا اینکه اصلا در یک صحنه خیلی مشهور در این فیلم، در سالن تئاتر که همه تماشاگران از جمله این زوج جدید در حال تماشا هستند یک نمای بسته بسیار طولانی و عجیب و غریب از این شخصیت وجود دارد که کارکرد بسیار پر اهمیت و البته خلاقانهای دارد که گویای همه چیز است.
نه این که انتظار داشته باشیم باید دقیقا همین عمل را در فیلم آلزایمر ببینیم، اما کلا فیلم آلزایمر فاقد یک عمل اینچنینیست تا تماشاگر نمود دغدغههای نظری و فلسفی کارگردان را در قالب یک تصویر ببیند. فیلم به همان اندازه که جسارت محتوایی دارد جسارت بصری ندارد.
آلزایمر از لحاظ جنس رئالیسمی که به آن نیاز دارد و البته جنس بازیهایش نیز شباهتهای فراوانی با فیلم هیچ ساخته عبدالرضا کاهانی دارد. هرچند فیلم آلزایمر در یک لامکانی و لازمانی روایت میشود ( که البته تمهید بسیار درست و قابل تحسینی هم هست ) اما نتوانسته آن جنس بومی مورد نظرش را در بیاورد. چیدمان بازیگران اصلی این فیلم و البته شخصیتی که دارند نیز تقریبا همان چیزیست که در هیچ دیدهایم. مهدی هاشمی در هر دو فیلم یک انسان غیر قابل هضم برای تماشاگر است. در فیلم هیچ و در نقش نادر سیاه دره، بدنی کلیه ساز دارد و در اینجا انسانیست که تماشاگر نه میتواند به او و صداقتش ایمان بیاورد و نه او را شیاد بخواند و باز هم غیر قابل هضم است. شیطنتهایش در هر دو فیلم هم یکیست. و البته مهران احمدی که او هم در فیلم هیچ و در نقش بیک، یک انسان اینچنینی بود که به شدت دغدغه پول داشت و تیپ و ظاهر و واکنشهایش تقریبا همین بود. اما در فیلم هیچ، ما رئالیسمی میبینیم که کارکرد خودش را دارد و البته دستکاری شده کاهانیست. اما در این فیلم به جز طراحی صحنه منزل نعیم این رئالیسم کارکردی ندارد و حتی اصلا در نیامده. یعنی تماشاگر لوکیشن کلانتری و مامورانش را میبیند اما لمسش نمیکند. پرداخت رئالیستی خیلی از صحنهها در کنار آن لامکانی و لازمانی فیلم که بسیار با اهمیت است جلوهای متناقض را به فیلم بخشیده است. در صورتی که در فیلم هیچ، فارغ از آنکه رئالیسم به درد فیلم میخورد یا نه اما واقعگراییاش در کل فیلم یکدست است و طبیعی.
از تصور تا تصویر. مشکل همین جاست
آلزایمر فیلمنامه خوبی دارد. شخصیتهایش درست خلق شدهاند. ایده بسیار ناب و جذابی دارد ( مثل اکثر فیلمهای سینمایمان ). از همان ابتدا دغدغه و کنشهای شخصیتهای اصلی را برای تماشاگر با اهمیت و موجه جلوه میدهد. مثلا محمود با آسیه در میافتد و تماشاگر آن را درک میکند. چون اگر آسیه با آقا نعیم کنار نیاید و سرش به زندگیاش گرم نباشد احتمالا موقعیت شغلی محمود که الان همه کاره کارخانه آقا نعیم است به خطر میافتد. و خیلی موارد دیگر از جمله اینکه موقعیت اصلی داستان، قابل تعمیم است به خیلی از چیزها و این به تماشاگر باهوش کمک میکند تا از این داستان ظاهرا ساده برداشتهای متعدد و پیچیدهای کند. فیلمنامه چیدمان دقیقی دارد و این قابل تحسین است.
اما مشکل اصلی فاصلهایست که بین فیلمنامه تا خود فیلم وجود دارد. یعنی معتمدی نتوانسته فیلمنامهاش را به همان خوبی که نگارش کرده به تصویر هم بکشد. از همان سکانس بیمنطق اول فیلم بگیرید که اصلا قابل توجیه نیست که چرا این صحنهها را با یک وبکم میبینیم و صدا قطع و وصل میشود. فیلم حتی در برخی از اصول اولیه کارگردانی هم نقصهایی دارد. به عنوان مثال میتوان به حرکت دوربینهای فراوان اما غیر ضروری فیلم اشاره کرد که در یک سوم ابتدایی فیلم واقعا آزار دهنده هستند. و یا اینکه بازی بازیگران غیر اصلی فیلم آنقدر ضعیف است که در بسیاری از صحنهها دوربین با یک حرکت به آنها میرسد و آنها هم به گونهای که انگار از حضور دوربین مطلعاند وقتی قابشان کامل میشود شروع به حرف زدن میکنند. که البته این نقص فقط مربوط به بازی ضعیف آنها نمیشود و میزانسنهای غیر ضروری و عدم وسواس کارگردان در این ریزه کاریها هم در این موارد نقش دارند. و هنگامی که در یک نمای کلیتری به این صحنهها نگاه میکنیم و از جزییاتشان خارج میشویم میبینیم که این موارد چقدر روی ریتم کلی کار تاثیر بدی گذاشتهاند. بخصوص در قسمت میانی فیلم که اصلا ریتم بیرونی وجود ندارد و فیلم کاملا خسته کننده و یکنواخت میشود.
آیا آلزایمر یک فیلم فلسفیست؟
ذکر این نکته ضروریست که اساسا هر فیلمساز و هنرمندی که دارای تحصیلات فلسفی باشد یا دغدغههای فلسفی داشته باشد حتما هر اثرش یک اثر فلسفی محسوب نمیشود. نمونه اعلایش داریوش مهرجوییست که فیلمهایی چون گاو و هامون را در کارنامهاش دارد که کاملا دارای مضامین و دغدغههای فلسفی هستند. اما بدیهی است که تحلیل و نقد فیلم لیلا با این رویکرد کاملا فیلم را بی ارزش جلوه میدهد. فیلم لیلا به هیچ وجه یک اثر فلسفی نیست و الزامی هم در فلسفی بودنش وجود ندارد. فیلم آلزایمر هم به همین ترتیب. فیلمساز ما در رشته فلسفه تحصیل کرده است و در این فیلمش نیز رگههایی از این دغدغه را میبینیم. اما فیلم به هیچ وجه اثری فلسفی به شمار نمیآید که بخواهیم آن را با این رویکرد تحلیل کنیم. حتی میتوان گفت که رگههای عرفانی موجود در فیلم پر رنگ تر از رگههای فلسفی آن است. در سکانسی که روحانی مسجد به طور سرزده وارد منزل نعیم میشود و به او میگوید که ای کاش ما هم به این میزان که آسیه به این مرد ایمان دارد به خدا ایمان داشتیم، رویکرد و نتیجهگیری فیلمساز کاملا عیان میشود. اگر این صحنه در فیلم وجود نداشت شاید میتوانستیم تعبیر و تفسیر خودمان را بکنیم اما فیلمساز این صحنه را در فیلم جا داده است. درست مثل فیلم طلا و مس که در انتهای فیلم، تم و موضوع و خلاصه داستان و همه چیز فیلم را از زبان استاد اخلاقی که سر کلاسش در حال تدریس است میشونیم و شخصیت اصلی فیلم در بیرون از کلاس درحال گوش دادن به آنهاست. اما گویا استاد برای او و شاگردانش حرف نمیزند و میخواهد یکبار دیگر تم و موضوع فیلم را برای تماشاگر بازگو کند.
یک فیلم فلسفی فقط به موقعیتی که قابل تعمیم به مباحت فلسفی باشد نیاز ندارد. بلکه بیش از این نیاز به یک تصویرگر دارد که بتواند این مباحث را به یک تصویر سینمایی تبدیل کند. صرف وجود یک موقعیت فلسفی، فیلمی را فلسفی نمیکند.
نام فیلم :بیلو
نوع برنامه :سینمایی
محصول :هندوستان
سال تهیه :2009
موضوع :کودک و نوجوان
خلاصه داستان :
مرد فقیر و تنگ دستی به نام بیلو در روستایی زندگی می کند تا اینکه دوست دوران کودکی او که حالا بازیگر مشهور و پولداری شده به آنجا می آید ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انتقاد اول :
به نظر من پایان داستان بسیار نامعلوم است آن دو دوست همدیگر را پیدا می کنند در آخر دوست بیلو به او می گوید : زمانی که کارم تمام شد برمیگردم تا خاطرات کودکی مان را زنده کنیم )
دوست بیلو از آنجا میرود و فیلم در هاله ای از ابهام به پایان میرسد در حالی که بیننده هنوز سوالاتی دارد:
آیا بیلو از فقر و تنگ دستی نجات میابد؟
وقتی دوست بیلو برگردد چه اتفاقی خواهد افتاد؟
سرنوشت آن دو دوست چه خواهد شد؟
انتقاد دوم : زمانی که ساحر خان ( دوست بیلو ) در مدرسه ای در حال سخرانی است از دوست دوران کودکی اش بیلو سخن می گوید بیلو منقلب شده و به خانه اش باز می گردد در همان حال ساحر خان وارد خانه بیلو شده و با او سخن می گوید. اصلا ساحر خان از کجا در بین آن همه آدم بیلو را شناخت و به دنبال او آمد؟
سوال دوم : نشانی بیلو را از کجا داشت و چرا تا آن موقع به سراغ او نیامد؟
سوال سوم : ساحر خان که از همان ابتدای داستان نشان داده شد تعداد بسیار زیادی محافظ دارد چگونه بدون هیچ محافظی آن راه را طی کرد و تنها وارد خانه بیلو شد؟
پایان
