این روزها که کلی فیلم پرهیاهوی آمریکایی اومده توی بازار، دیدن یه فیلم فرانسویِ آروم و بیدعوا، یه جورایی مثل یه جرعه چای داغ توی روز سرده. فیلم «ماجراهای تابستانی پاریس» که سال ۲۰۲۵ اکران شده، دقیقاً همین حس رو به آدم میده. راستش اولش فکر میکردم یه فیلم عاشقونهی تکراری دیگهست، ولی از اون فیلمهای قشنگه که تا تهش میبینی و ته دلت میگی «به به».
داستان فیلم دربارهی دختری به اسم بلاندین (Brandine) هست که از شهرستانی به اسم نرماندی میاد پاریس که بازیهای المپیک ۲۰۲۴ رو از نزدیک ببینه. همهجا پر از سروصدا و شوروهوله، ولی بلاندین... خب، انگار تو این هیاهو گم میشه. اولش به خاطر کیف بزرگش راهش نمیدن توی استخر، بعدش هاستل که میره، میگن تو دیگه از ۳۰ سالت گذشته و جایی براش ندارن؛ مجبور میشه پناه ببره خونهی خواهر ناتنیاش.
خواهر و شوهرخواهرش هم دنیای خودشون رو دارن؛ شوهرخواهرش عین بقیهی روشنفکرهای پاریسی با شعارهای ضدالمپیک زندگی میکنه و خواهرش هم زیر فشار زندگی داره از هم میپاشه. وسط این آش شلم شوربای شهری، بلاندین یه جورایی تنهاتر از همیشه است.
زیبایی این فیلم تو همینه که هیچی از هیچی نمیشه. نه عشق ناگهانی، نه معجزه، نه حادثهی دراماتیک. فقط یه آدمه که توی شهر غریبه و سعی میکنه خودش رو سرپا نگه داره. اما در همون لحظههای سادهست که معجزههای کوچیک اتفاق میافته: یه کارمند که ازش دلخور بوده، نصف شب دعوتش میکنه تا استادیوم خالی رو ببینه، یه پسر غریبه چند لحظه کنارش میمونه تا احساس تنهایی نکنه، و یه لحظه که پشت یه پیانو توی ایستگاه مترو میشینه و چند نفر میایستند و به موسیقی گوش میدن.
این فیلم، یه جورایی آینهی روزگار خودمونه؛ شهری که پر از آدمهای تنهاست، ولی هرکسی یک جورایی تو این تنهایی داره راهش رو پیدا میکنه. مخصوصاً برای ما که اینقدر با دغدغههای "چی میشه" و "کی کجا بود" و دردهای سیاست و جامعه درگیریم، نشستن پای این فیلم یه فرصته برای اینکه نفس عمیقی بکشی و ببینی شاید زندگی خیلی هم که سیاه نیست. از اون طرف، رابطهی بلاندین با خواهرش بهم یادآوری کرد که چقدر ارتباطات آدما شکننده هست و چقدر آدما زیر نقاب خوشی، از درون دارن خفه میشن.
فیلمساز این اثر، "والنتین کاردیک" هست که اولین فیلم بلندش رو ساخته. فیلم کوتاه و جمعوجور است، فقط ۷۷ دقیقه. تصویربرداری فوقالعادهست. اونقدر که همون نمای اولش با همون سروصدای باد تو برگ درختها، دلت میخواد بری توی صفحه و سوار بشی روی اون برگها. کارگردان خیلی خوب تونسته فضای پاریس رو نشون بده؛ شلوغ و پر از هیاهو، ولی زیر پوستش پر از آدمهای خسته. آخر فیلم که بلاندین برمیگرده به ساحل نرماندی و موهای خیسش توی باد وزش میگیره... واقعاً دلت میخواد نفس عمیقی بکشی.
جالبترین نکته برام این بود که هیچکدوم از آدمهای فیلم قرار نیست ناجی بلاندین باشن. همه در حال گذرند. فیلم میگه که حتی توی ازدحام جمعیت، همه در حصار تنهایی خودشون گیر کردن. تنها چیزی که میتونه این دیوار رو بشکونه، یه مهربونی کوچیکه. یه لبخندِ یه غریبه، یه آغوش کوتاهِ یه آشنا، یه دعوت ساده برای نشستن کنار هم. این دقیقاً همون چیزی بود که این روزها بهش نیاز داشتم. شاید ما آدمها هم باید یاد بگیریم مثل بلاندین باشیم؛ گاهی کلافگی، گاهی خستگی، اما هرگز تسلیم. و با همین رفتارهای به ظاهر ناچیز، به دیگری بفهمانیم که میبینیمش و درکش میکنیم.
یه نمره هم که بخوام بهش بدم، از ته دل میدم ۸ از ۱۰ یا همون ۴ ستاره. چون واقعاً میچسبه. برای کسایی که فیلم آروم با حال و هوای شهر میخوان، عالیه. اگه خستهاید از فیلمهای پر از انفجار و جلوههای ویژه، یه فرصتی بهش بدید؛ خودش رو نشون میده. این فیلم مثل یه دوست مهربونه که میاد کنارت میشینه و بدون اینکه حرفی بزنه، بهت میفهمونه که تنهایی و غم، بخشی از زندگی بزرگسالیست، ولی میشه باهاشون کنار اومد.
پ.ن: این فیلم رو توی جشنواره فیلم برلین نشون دادن و کلی جایزه از جشنوارههای مختلف گرفته، ولی مهمتر از همه اون آرامش خیالی هست که ته دلت میذاره. واقعاً پیشنهاد میکنم یه شب که بارون میاد و دلت میخواد تو یه پتوی گرم قایم بشی، این فیلم رو ببین. گرمت میکنه.
وقتی صحبت از انیمیشنهای چینی به میان میآید، «نئ ژا» (۲۰۱۹) یک نقطه عطف بینظیر بود. اکنون، شش سال بعد، دنبالهی آن با عنوان «نئ ژا ۲: تولد دوباره اژدها» (۲۰۲۵) نه تنها موفق شده استانداردهای قسمت اول را حفظ کند، بلکه در بسیاری از جنبهها از آن هم فراتر رفته است. این فیلم که به کارگردانی جیائو زو ساخته شده، یک فانتزی حماسی و نفسگیر است که تماشاگر را به عمق اساطیر چین میبرد. در ادامه این فیلم را از جنبههای گوناگون بررسی میکنیم.
فیلم از جایی شروع میشود که «نئ ژا» و «آئو بینگ» پس از توفانی سهمگین، روحشان حفظ شده اما بدن فیزیکیشان در حال نابودی است. استادشان «تاییای» تصمیم میگیرد با استفاده از «هفترنگ نیلوفر» پیکر آنها را از نو بسازد. اما این روند با دخالت اژدهایان چهارگانه که از بند رهایی یافتهاند و دسیسههای «شِن گونگبائو» پیچیده میشود. نئ ژا که حالا مجبور است روح آئو بینگ را در بدن خود جای دهد، سفری را آغاز میکند تا مادهای جادویی به دست آورد و دوستش را نجات دهد.
در این میان، اژدهایان به شهر «چِن تانگ» حمله میکنند و جنگی تمامعیار میان انسانها، خدایان و موجودات دریایی در میگیرد.
نئ ژا دیگر فقط یک بچه شیطان نیست. در این فیلم با نوعی بحران وجودی مواجه میشود: او متوجه میشود در زندگیهای پیشیناش، شاید خودش عامل سرکوب اژدهایان بوده است. این کشف، برای اولین بار او را به تردید وا میدارد.
صحنهی گفتوگوی روحهای نئ ژا و آئو بینگ در خرابههای زیر آب، یکی از بهیادماندنیترین لحظات فیلم است. آنجا نئ ژا میفهمد که ماجرای «سرنوشت» چیزی فراتر از یک شعار «من به دست خودم تعیین میکنم» است. گاهی باید بهای گناهانی را هم بپردازی که در حافظهات نیست.
«آئو بینگ» هم دیگر نقش مکمل سادهای ندارد. حضور روح او در بدن نئ ژا، تصویری از «خودِ برتر» در برابر «نفس» نئ ژا خلق میکند. آنها با هم متحد میشوند اما تفاوتهای فلسفی عمیقی دارند.
«لی جینگ» (پدر نئ ژا) نیز دیگر پدری سرد و خشن نیست. در این فیلم او به عنوان فرماندار شهر چن تانگ با معضلی روبهرو میشود: عشق به پسرش در برابر عشق به مردم شهر. این کشمکش درونی، یکی از تأثیرگذارترین خطوط داستانی فیلم را میسازد.
در سوی دیگر، «شِن گونگبائو» شخصیتی خاکستری و چندلایه است. او یک هیولا است اما مدام به دنبال اثبات خود در نظامی است که او را طرد میکند. فیلم به ما نشان میدهد که شر مطلق وجود ندارد و گاهی ظلم و تبعیض، انسان (یا هیولا) را به مسیر تاریکی میکشاند.
پیام مرکزی فیلم فراتر از «تغییر سرنوشت» است. این بار کارگردان سراغ این پرسش میرود: «آیا میتوان برای گناهانی که به یاد نمیآوری، بخشیده شد؟» و پاسخ را در قالب داستانی دربارهی پذیرش مسئولیت جمعی و بازسازی رابطه با دشمنان دیرین میدهد.
بگذارید صریح بگویم: «نئ ژا ۲» از نظر بصری یک شاهکار محض است. بیش از ۸۰ درصد فیلم را سکانسهای افکتدار تشکیل میدهد. نبرد پایانی فیلم، به خصوص صحنهی «تاریکی مطلق» که نئ ژا با تمام توانش در برابر هزاران هیولا میایستد، چیزی نیست که به این زودی از یاد ببرید.
طراحی اژدهایان نفسگیر است: هر فلس، هر شعله، هر حباب در آب با جزئیاتی ساخته شده که نشان میدهد تیم سازنده چقدر عاشق کارشان بودهاند. یک صحنهی ۱۰ ثانیهای که در آن نئ ژا از «طلسم نیزههای نورانی» عبور میکند، گفته میشود بیش از یک سال زمان برده تا ساخته شود.
اگر این فیلم را در IMAX تماشا نکنید، واقعاً به خودتان ظلم کردهاید.
موسیقی متن توسط گروهی از آهنگسازان چینی ساخته شده و ترکیبی هوشمندانه از سازهای سنتی چینی (مانند ارگو و پیپا) با ارکسترال غربی و المانهای الکترونیک است. در لحظات حماسی، موسیقی چنان اوج میگیرد که تماشاگر ناخودآگاه مشتهایش را گره میکند. در صحنههای احساسی، سکوتهای استراتژیک و نوای آرام نی، دل را میفشارد.
اما هیچ اثری بینقص نیست. «نئ ژا ۲» هم خالی از اشکال نیست:
ریتم نامتوازن در نیمهی اول – حدود یک ساعت اول فیلم، پر است از معرفی شخصیتهای فرعی و توضیح افسانههای پیچیده. برای کسانی که با اساطیر چین آشنایی ندارند، این بخش ممکن است خستهکننده و گیجکننده باشد.
طنز گاه سطحی و تکراری – برخی از شوخیها (مخصوصاً شوخیهای تاییای) بیش از حد تکراری و کودکانه به نظر میرسند.
ضعف در شخصیتپردازی زنان – «یین فوجن» (مادر نئ ژا) نقش محدودی دارد و عمدتاً از طریق فلشبکها به فیلم اول، به او عمق داده میشود. شخصیتهای زن دیگری در فیلم دیده نمیشوند که این یک نقطه ضعف آشکار است.
کمی طولانی – دو ساعت و ۲۴ دقیقه برای یک انیمیشن ممکن است برای تماشاگران جوان یا حوصلهسررفته کمی زیاد باشد.
«نئ ژا ۲: تولد دوباره اژدها» یک دنبالهی نادر است که هم اکشن و هم درام را تقویت کرده بدون اینکه چیزی از موفقیتهای فیلم اول کم کند. این فیلم به تماشاگرش احترام میگذارد و او را به سفری میبرد که در آن دوستی مرزهای نژاد را در هم میشکند، فساد قدرت را افشا میکند و میگوید رهایی واقعی، آگاه شدن به تاریکیهای درون خودمان است.
اگر از طرفداران انیمههای سبک شونن هستید (مثل «دراگون بال» یا «ناروتو»)، این فیلم همان چیزی است که به دنبالش میگردید. حتی اگر نه، باز هم ارزش تماشا دارد؛ چرا که این فیلم نشان میدهد انیمیشن چین امروز در چه سطحی از بلوغ و قدرت هنری قرار دارد.
جایی که دیگران ویرانی میبینند، نئ ژا ریشه میکارد. و این شاید بزرگترین درس «عشق به هستی» باشد.

✍️ منتظر نظرات شما هستم. اگر این فیلم را دیدهاید، برایمان بنویسید کدام صحنه بیشتر از همه شما را تحت تأثیر قرار داد.